تبليغاتX
تکامل
نفسی که کامل شد آنچنان عاشق می شود که گویی عاشق خود است ...

لیلی قصه اش را دوباره خواند . برای هزارمین بار
و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت : کاش این گونه نبود.

خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی قصه ات را عوض کن

لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت.
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست . لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست . لیلی زندگی است . لیلی زندگی کن .

اگر لیلی بمیرد . دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد ؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد ؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند ؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه زندگی بروید ؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد ؟

لیلی قصه ات را دوباره بنویس .

هیچ کس بهتر از مجنون تو نیست که تو را بخواهد و بخواهد که برایت همه چیز را از نو بسازد ، لیلی مجنون تو هزار دلیل برای با تو بودن دارد ، که هیچ کس را نخواهی یافت که داشته باشد .

لیلی به قصه اش برگشت .

این بار اما نه به قصد مردن .

که به قصد زندگی .

و آن وقت به یاد آورد که مجنون همه جانش لیلی بود و هست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 13  توسط من  | 

ديگه مثل اینکه انگشت هامو

نمی خام توي سوراخ گوش هام

جا بدم

انگار همیشه تازه است :

موسيقي دوست داشتن هات

سرزنش ترديدهات

و لالايي يكنواخت خواب هام!

با اين وجود

نمی دونم چرا

به محض رفتنت

باز كلاف خيال رو

به دست تو مي سپارم

تا دوباره من رو

بشوني روبروت

و آن قدر نداشته هام رو

از پشت نگاه های ترسون من

جمع و تفريق كني

كه از تكون هاي لبت

قطع اميد كنم

و باورم بشه

خطاي جمله های عاشقانتو

و دوباره فکر کنم

که نشنیدم

هرگز ازت

بهم بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 7  توسط من  | 

چه قدر دنبالت گشتم

چه قدر یقه ی خدا را چسبیدم

وقتی نبودی

چه قدر توی صورت زمین

تف انداختم

به آسمان بد و بیراه گفتم

منت عقربه ها را کشیدم

به دست و پای کوچه ها افتادم

بیهوده دلخوش یافتنت بودم

باز کردن  گره کور عشق

کار ناخن های من نبود

به ناگاه آسمان درخشید

و تو در دامان من افتادی

اما

این همه انتظار

مرا گم کرد

تو می دانی راه کجاست ؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 23  توسط من  | 

بخوان برای توست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 21  توسط من 

یک نفر تو رو می خواد

یک نفر به تو احتیاج داره

یک نفر هر شب به تو فکر می کنه

یه نفر نفسش بند اومده

بدون تو تنهاست

یک نفر آرزو داره یه تو برسه

اون یه نفر منم

اون یه نفر منم

آره ...

 

پ . ن : راستی ، اولین منم رو که گفتی یادت می یاد ، این شعر تقدیم به تو 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 13  توسط من  | 

گریه؟

من؟

دلتنگ تو؟

تقصیر این پیازهاست

چهار گوشه ی خانه ندیدیشان؟

وااای - تو هنوز به این خانه نیامدی

اما شنیدی که !

نشنیدی؟

ویروس ها را نابود می کند...

سرماخوردگی؟

نه!

خیلی ساده تر از آن!

یک عفونت عشقی کوچک!!!

اما انگار هیچ وقت خوب نمی شود!

یادم هست

تو از پیاز خوشت نمی آید

من هم مثل تو

آری - مثل تو شدم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 7  توسط من  | 

چشم هام تار شده ، ساعت هاست که خبری از هیچ جا ندارم ، حتی تو ، باران چشم هام ساعت هاست داره می یاد و هی صدائی می شنوم ، صدایی بلند که امشب ولومش رو زیاد کردم ، قلبم شکست قلبم شکست قلبم شکست قلبم شکست
امشب واقعا شکست و کسی درد من رو نمی فهمه ، کسی به حرفم گوش نمی ده ، این طبیعی نیست ابدا ، هی می خوام نگم که این طبیعی نیست و باورم نمی شه که پدر و مادر و همه وابستگانم این چنین بگن ، تو می دونی نظر هیچ کسی برام مهم نیست ، من فقط چند ساعتی قرض می خواستمشون ، می دونم کار خداست ، این رو هم نمی خوام بگم ، انگار خدا داره ازم می گیرتش ، هیچ کسی کنارم نیست ، هیچ کس و من صبح هنگام قصد سفر می کنم ، سفری دور به هیچ کجا ، این آخرین یادداشت من است ، هیچ کس مرا نخواست ، هیچ کس

می دونستم بیرون هم باران می گیره. همان باران که منتظرش بودم. آسمان هم گریست از تنهائی و بی کسی من ، از بزرگی و عظمت عشقی که بهش داشتم و انگار بهش نرسیدم ، هیچ کس دستم رو نگرفت و این قلب شکسته ام این لحظه از خدا می خواد که هیچ کسی نباشه دست همشون رو بگیره ، اون هایی که دستم رو نگرفتند و کاری نکردند . بارون حسابی روی شیروانی خانه ضرب گرفته، نفسم حبس شده و تو کجائی؟ انگار سرما خورده بودی. در شهری آن طرف این شهر. در خانه‌ای آن طرف این خانه. زیر آسمانی آن طرف این آسمان. زیر باران. همین باران که می‌بارد. تو گفتی »می زنم توی دها... «. نفسم حبس شد. ضربانم تند. دست و پایم را گم کردم. می‌دانستم نمی شود دگر. پنج‌شنبه شد و پنج‌شنبه نیست. همان، که منتظرش نبودیم. همین، که نمی خواستمش. جمعه می شود. همان جمعه که باران ادامه یافت. همان که دلم هوایت را کرد. دم کرده. مه بلند شد از لای درختان. هوای تو چه دل‌نشین است و نفست گرم. در سینه‌ام حبس. دارم دیوانه می شوم ، انگار شدم ، هه هه هه هــــه هه هـــــــــــــــــــــــــــه
نفسم که بیرون بیاید، صدایش را می‌شنوی می گوید دوستت دارم تا ابد. نمی‌دانم روایت تاریخ است یا شهادت واقعیت. دنبال بوسه‌ی گم شده‌‌ی خود می‌گشتم. بوسه‌ای که حق من می بود تا آخر عمرم . صدایش می کردم فریادش می زدم من می خواستمش سال ها و به یکباره یکی با نیرنگ آن را بر لبانم نشاند و من نمی خواستم ... هیچ وقت نفهمیدی که نمی خواستم و دلیل پرتابم از پنجره این بود  صدایت می زنم. همیشه ... می شنوی ، مطمئنم 
هیسس.

این دهان بستی دهانی باز شد

نگاهت می کنم با این همه فاصله . نمی تونی بفهمی من جسم نیستم ، باران شدت گرفت. گله‌ی اسب‌هایی بودند که سُم بر خاک می‌کوبیدند. روي آسفالت كف خيابان و سقف ماشين‌ها ضرب مي‌گرفت. دود و غبار شهر را مي‌شست و در فرودهايي كه روي آسفالت خيابان مي‌شكست، خاكي بلند نمي‌شد. آهسته كه مي‌شد، خون سواركار به جوش مي‌آمد. برق چشمش اسب‌ها را می‌تازاند و شلاقش بر زمین خيس و لخت صدا مي‌كرد. اسب‌ها سرعت می‌گرفتند. تو پشت آن قهوه‌ایه که دوستش داشتم. ‌تازاندمش. پرید. دوید. خندیدی. خسته شد. خسته شدم. قند گذاشتی دهانم. و همه‌اش مهربانی تو بود. انگشت گذاشتی وسط لب‌هایم که هیسسس. این‌بار کش‌دارتر سکوت کردی. نخند ، براستی دیوانه شدم ، تو را با دیوانه چه کار ...

چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام

سکوت کردم. خواب آمد. همان شبی که رفتنی شدم. شب. سایه‌ی روز آن‌طرف این کره‌ی بی‌لنگر. سایه‌ی تو. صدایت کردم سایه!. بر نگشتی. رفتی و خورشید آمد. از پشت ابری سرک کشید. همان که باران داشت. پلک سنگین کردم. مثل سینه‌هایی که برایم، سنگ شد. طواف کردم. در سجده نرم شد. نفس حبس کردی. دنبال بوسه‌ی گم‌شده‌ام گشتم. خسته، خوابیدی. و چشم‌هایت را ندیدم. یعنی دیگر تو را نمی بینم ... وااااای ... سازت رو محکم تر بزن . این همه مهمان داریم ... امروز عزا است

چند شب‌ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر

توی چشمانت دنبال خودم گشتم که صدایم زدی چی ، چی می گی؟! گفتم خورشید. غروب رسیدم. ساعت پنج. و چشم‌های تو از نگاه من منتظرتر بود. نگاهم کردی. عمق چشم‌هایت معنای دیگری داشت. نفهمیدم یعنی چه. غریب بود و بوی باران می‌داد. نمی دانستم که امروز این بو برایم آشنا می گردد ، ای وااااای . غروب زیبای آن پنج‌شنبه که جمعه‌اش رفتم. بی بازگشت. صدایت زدم. جواب ندادی. غریبه‌ای دست روی شانه‌ام گذاشت. سر به طرف چپ چرخاندم. دستش را بو کردم. بوی تو را می‌داد. تا به حال بی صدا گریه کردی ... من امشب بی صدا گریه می کنم ... دستم به دستش خورد ، دستانم را گرفت ، تو نفهمیدی ، این قدر دوستت داشتم که جرات دست زدن به تو را هم نداشتم ، آخر به چه زبانی می گفتم تا بفهمی بوی مهربانی. بوی خیسی. برگشتم. سر بر شانه‌ات گذاشتم. فهمیدم سال‌هاست با من دوست هستی. نگاهت رنگ دیگری داشت. شانه‌ات خیس بود.چه جالب من اینجا قبلا گریه کرده بودم او خدای باران بود و پرنده.

ژاله بر لاله نشست

من عجیب به تو عشق می ورزیدم که به حق کسی در این دنیا شاهدش نخواهد بود و تو انگار داشتی هضم اش می کردی و به ناگاه پای همه سختی هایم ایستادی ، دستم خالی بود در مقابل مهربانی‌هایت. سرم پایین. گفتم بیا. این باارزش‌ترین هدیه‌ای که دارم. مال تو. گفتم : خوب نگاه کن ، اگر همه از من بر تو بد کرده اند ، این کارنامه من ، همیشه بر تو تعظیم کردم ، همیشه بر تو ثابت قدم بودم و عاشق ، هر لحظه بیشتر از قبل ، این را از گماشته ام بپرس ، آن فرشته ، همه را شاهد بوده ، بپرس... 

گفت قبل از این که همه عشقت را که می گویی آن دخترک را ببینم، به آن نقاشی نگاه کن. و اشاره‌اش به تابلو بود. عکس تو را دادم به او. » این شاهزاده خانمم رو ببين« و او دنبال چیز دیگری بود. من لبخند داشتم به این بخشش. نفهمید مهربانی‌ام به عمق چشم‌های توست که چشم‌هایت را ندیده بود. لب باز کرد. دست کاسه کردم. آب نبود. دانه خواستم. نوک نزدم. پرنده‌ی بی توان و مظلوم شدم . نگاهم کرد. فهمیدم لب‌هایش قصه‌ دارد خیس، چسب‌ناک. گوش نزدیک بردم. چسباندم به سینه‌اش. ضربان قلبش می‌زد. تند. نفس حبس کردم. دست برد زیر پرهایم. گردنم را گرفت. از من کاسه‌ی آب را دریغ کرد. مادر ، هیچ وقت مهربان نبود. به دست‌هایش اشاره کردم بدور گردن من حلقه بود. خفه شدم و فهمیدم نمی داند ...

گر تو این انبان ز غم خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالي کنی

دیدمت ، یک روز گذشت. صدایت زدم خورشید. دنبال صدا نگشتی. و نگاهم به آسمان بود. رفتی پشت ابر. می‌دانستم هستی که بتابی. سایه‌ شد و سرد. صدایت زدم. نگاهم نکردی. ول کن شارژ می خوام واسه چی ، دعوتت کردم به چای. بی‌ریا بود و دوست‌داشتنی. ننشست. به او گفتم… به باد گفتم ابر را ببرد ان‌طرف. دوباره تو را ببینم و سایه چیزی نگفت. گفتم برایش از سکوت متنفر بودم همیشه ، گفتمش بعد از آن من و سایه قطع شدیم و او مثل قبل‌ترها دنبالم نیامد. ساکت بود و صبور. این را نمی خواستم ، نفهمید در چه شرایط حادی هستم ، نفهمید ، دیگر خالی شدم و خالی ، این همه نخوابیدن ها به من فشار آورده و به یکباره منفجر شدم و خسته خسته خسته و خسته و همین حالا هم نیست ، خاموش است و حس حال من صبر ندارد که بیاید ، صدایش زدم خورشید. این‌بار نگاهم نمی کند. گفتم بگو. سکوت کردی. ندرخشیدی. و من از تنهائی و سرما  قصه‌ام را نوشتم. صبح شد. و چشمانم خاموش. صبح، مثل شبنم از دستم بخار شد. قرص روشن آسمان را دیگر نمی بینم.

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده‌ي لقمه های راز شد
لب فرو بند از طعام و از شباب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز غم خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالي کنی
طفل جان از شير شيطان باز کن
بعد از آنش با ملك انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر

ماندني كه تو نباشي، بيهودگي است. رفتني كه تو بدرقه نكني، مرگ است. تو نيستي و من روز را به شب مي‌دوزم تا زود‌تر رحلت زده شوم.
نمي‌روم. نمي‌مانم. مي‌روم. مي‌مانم. تا به صبح شمردم تا نتیجه حاصل شد ، آری شک نکن دیوانه شده ام . نه مجنون شدم  ...
از قافله انتظار ماندن ندارم. مي رود. آهسته مثل تو ، خورشيد، طلوع تا غروب را طي مي‌كند. پيوسته مثل آب مي‌رود و بهار تا بهار را مي‌آورد. خفته، همچنان در خواب و بيدار، دست در كار دارد و تلاش. سكون، خواب است و مرگ. اما من زنده‌ام و بيدار. اگر خوابم برد، هم دوستاني ندارم، یادت تو شيرين‌تر از نبات و بيدارتر از صبح. مشتي آب بر صورتم مي‌ريزند تا سحرگاه كه بوق رحلت زنند،‌ همراهي قافله را به آغوش خواب نبازم. پس وظيفه‌ي سنگيني بر گردن تو است و راستي‌ من به کل حال و هوای تو یادم رفته ، تو نیز به مانند من سر کن ... باشد ؟ راستی نپرسیدم . با من می آیی ؟ به هیچ کجا ، نه چه می گویم ، تو همه را داری ، مهربان ترین ها که تا به حال دیده شده ، خوش به حالت ...

امدم. دوباره. باز هم خواهم رفت و دوباره خواهم آمد. جاري. مثل آب. روان و دوان. مرا نمی بینی ، آهسته می آیم و زود می روم ، فقط نیم نگاهی ، باز هم برايت داستان دارم و حرف‌هاي ريز و درشت. داستان. آری همان واقعيتي كه نقاب دروغ بر چهره زده بود. باورش سخت است. تو در داستانم بچه شدي. بازيگوش. تنها. دور. خيس. تكه تكه مي‌كردندت. منتظر نمی شدم و سیلی را روانه می کردم . صدايم بارانی بود. صورتم را سفيد می کردم و گونه هایم را داغ . تا نفهمی چه سخت بر من می گذرد ، چشم‌هايم در آتش خاندانم سوخت. می گفتند : بسوزانیمت. خاكستر می شوی در سينه هامان. نفست را می كشیم. دستت در دست. انگشت‌هايت گره کرده بوده .قطع کن آن ها را . هه هه هـــــــــــــه هه ههه هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ، از طلوع تا سجده‌ي ظهر. از باران جمعه‌ي شهریور تا حوالي قرص خورشيد زمستان.از غروب تا سلام. از آن سالي كه دوستش دارم تا شايد همين امروز.

آخر نفهمیدی من عاشق مولوی بودم و او با من یار ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/26ساعت 7  توسط من  | 

من

ساکت و تنها

دوباره روی نقطه ی شروع

و تو

شبیه یویوی بچگی ها!

سر نخ را

به من سپرده ای

با شتاب دور می شوی

با عجله بر می گردی

می چرخی

می روی

می آیی

آرام نمی گیری

دلم می گیرد...

قبول کن

با منی

گاهی خیلی تنهام

نمی دانم راست است یا دروغ

خنده ام نمی گیرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 0  توسط من  | 

خودم را با سفید رنگ زده ام

گونه هایم را داغ کرده ام

ببین!

حالا یک لپ گلی خوبم

با چشم هایی

که تویشان شب نما کاشته ام

و لبخند پهن ثابتی

که دوخته ام پایین صورتم

تا باور کنی

خوبم

و پر توان ...

اما ؟

تو داستان مرا این روزها میدانی

خوووب

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 23  توسط من  | 

تقدیم به تو لیلی - خیلی اتفاقی پیداش کردم

چشمامو ميبندم و فكر ميكنم. چقدر ... چقدر زندگيمو دوست دارم آخه بدون تو ......... بعد می گم کجائی تو ، پس کی می یای تو زندگی ام ... نگاهمو از لاي چشمام ميدوزم به برگهاي سبزي كه توي گلدونهاي زيباي سفيد دارن خودنمايي ميكنن... سبز سبز.. زنده و با طراوت... چقدر دوست دارم اين گلها رو... يادم مياد زمان کشیک يه گل داشتم كه توي آب بود. هر بار آب گلدونو ميخواستم عوض كنم ريشه هاشو ميبوسيدم... فكر ميكردم اين گلها با ریشه هاشون هستند که جون می گیرند و رشد می کنند

 نميدونم چرا اشك ديگه نميزاره كه برگ گلها رو واضح ببينم... لعنتي هميشه بي موقع مياد و همه چي رو خراب ميكنه... بلند ميشم از لاي پرده به خورشيد نگاه ميكنم... به محوطه بیمارستان ... به آدماي نا آشنايي كه هر كدوم  يه جوري درگير زندگي هستن... شاد و غمگين... شاد و غمگين... فكر ميكنم همه شونو دوست دارم... انگار يه جوري با يه ريسمون از جنس عشق به همه موجودات زنده وصلم... به همكارام فكر ميكنم... حتي اونايي كه ندونسته و شايدم دونسته گاهي دلمو ميشكنن و من اونقدر وولوم صداي قلبمو آوردم پايين كه حتي گاهي خودمم صداي شكسته شدنشو نميشنوم... به من می گن می خوام همیشه خودی نشون بدم .... باشه درکم نکنید و باز بغضم می ترکه ... چقدر تنهام ... این روزها دلم حسابی می خوادت ... بس کن دیگه خودت رو نشون بده ...

 اي اشك لعنتي ولم كن ديگه... صدايي تو گوشم ميپيچه كه يادته ديروز گفتي شدم عين سيب زميني؟ بي رگ!!! زيادم انگار بي رگ نشدي!! وسط گريه خنده ام ميگيره... اين مال دیروز بود که این قدر خسته بودم که در حین یک ماساژ قلبی از حال رفتم ... فكر ميكنم طول زندگي زياد مهم نيست عرضش مهمه... ولي با اين همه دوست دارم طولشم اونقدر كوتاه نباشه كه بشه شكل مربع! فكر ميكنم چقدر دلم براي خدا تنگ شده... و براي توئی که نمی دونم کی میای تو زندگی ام و من دیگه خسته شدم... این روزها بیشتر بیدار می مونم و اطرافم رو جستجو می کنم ، حس می کنم دیگه وقت اومدنت است ، آخه پریشب دلم بدجوری شکست ازین تنهائی و این که هیچ کس تو زندگی نمی فهمه من چی می خوام و کی هستم ... من یک آدم معمولی هستم ، به جون خودم ... فكر اين كه فردا مي بينمش و ميتونم تا اونجا كه دلم ميخواد ببوسمش و عطر حضورشو تو خونه ام حس كنم روحمو آرامش ميده..

 خداي مهربونم براي حضور این فرشته تو زندگی ام ، هر وقت که وقتش بود تورو شکر می کنم ...

                                                                             سوم اردیبهشت ۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 11  توسط من  |